یه روز دیدم آب وسط آشپزخونه جمع شده. ردشو گرفتم دیدم از زیر سینک آب می چکه تو کابینت.یه قابلمه گذاشتم زیرش تا بگم بیان درست کنن.
رومو می کنم سمت پنجره.برگ درختا هنوز جوونن .سبز پسته ای خوشگل! هوا نیمه آفتابیه! دختره با بیکینی و حوله به دست و پسره هم با شلوارک ، دست تو دست هم دارن می رن.می فهمم که استخر ، دیگه باز شده ! استخر رو باز مجتمع اِمون جلوی خونمونه.حالا فکر نکنین من تابستونا می شینم این جا و اندام ملت رو وارسی می کنما!
بی حال نشسته ام.تب دارم .صبح که دکتر گفت کمی تب داری هیچ اثری از تب نبود.حتی دست هام هم سرد بود.اما حالا دیگه احساس می کنم !
نشسته بودم مطب دکتر ، یه کم هم ترسیده بودم.اگه اوضاع وخیم باشه چی؟اگه بگه این الان نشونه ی بدیه چی!! آخه من چه مظلوم و طفلکی می شم اونوقت.چشام هم یه کمی نمناک می شد از این تراژدی که ساخته بودم تو ذهنم .بعد فکر کردم با خودم که ،من هیچ وقت آدم مقاومی نبودم. آدم جنگیدن نبودم.اگه یه بیماری سخت بگیرم می گم بفرمایید میکرب ها ، ویروس ها یا هر چی دیگه ، این بدن من و این شما! هر کاری دوست داشتین بکنین.بعد خودم می شینم اون گوشه و نگاشون می کنم و گریه می کنم.
هنوز نوبتم نشده بود .یهو یه اس ام اس اومد که مای سیستر من برات دعا می کنم (پیش خودم می گم وااااااااه !! این دیگه کیه) می رم پایین تر می گه ناراحت نباش .می دونم اون الان جای بهتریه!! ضمایر به کار رفته نشون می ده طرف مرد بوده.پدری ، پسری ، شوهری،... آدم ها هم چه الکی خودشونو دلخوش می کنندا !! از کجا معلوم اصلا اون جا این بابا رفته better place به قول خودت؟! اصلا از کجا معلوم place ای باشه؟ از کجا معلوم...امان از این اس ام اس های اشتباهی! نمی شد حالا یه اس ام اس شاد اشتباهی بیاد؟!
بیشتر توی مبل فرو می رم.می بینم داداشه تو فیس بوک یه چیزی لایک کرده.می فهمم پس خونه هست.می گم بیا اووو کارت دارم.براش تعریف می کنم که چی شده و دکتر چه انتی بیوتیکی داده . می خنده !!! می گه چیزایی می دن اینا که ما اصلا دیگه استفاده نمی کنیم.این انتی بیوتیک ها ضعیفه.این جا جواب نمی ده!می گه سیفیکسیم که برات فرستاده بودم قبلا نداری؟ می گم نه! می گه حالا همینو بخور شاید داروهای اینا فرق کنه! آخه من هم که آدم اون جام.پس رو من هم اثر نداره! چی کار کنم حالا؟ لابد از فردا باید بگردم ببینم کی داروی ایرانی داره!