تبليغاتX
وین راه بی نهایت

وین راه بی نهایت

بی سایبان گذشتیم با رنج و با مرارت...غافل از این که گرد است این راه بی نهایت

نشسته ام روی مبل ، دقیق ترش اینه که لم داده ام . صدای نفس نفسش می آد. گهگاهی هم پیش خودش یه اکی ای میگه! سرمو بر می گردونم سمت آشپزخونه.پاهاشو می بینم که دراز شده.سرش هم لابد تو کابینته.

 یه روز دیدم آب وسط آشپزخونه جمع شده. ردشو گرفتم دیدم از زیر سینک آب می چکه تو کابینت.یه قابلمه گذاشتم زیرش تا بگم بیان درست کنن.

رومو می کنم سمت پنجره.برگ درختا هنوز جوونن .سبز پسته ای خوشگل! هوا نیمه آفتابیه! دختره با بیکینی و حوله به دست و پسره هم با شلوارک ، دست تو دست هم دارن می رن.می فهمم که استخر ، دیگه باز شده ! استخر رو باز مجتمع اِمون جلوی خونمونه.حالا فکر نکنین من تابستونا می شینم این جا و اندام ملت رو وارسی می کنما! 

بی حال نشسته ام.تب دارم .صبح که دکتر گفت کمی تب داری هیچ اثری از تب نبود.حتی دست هام هم سرد بود.اما حالا دیگه احساس می کنم ! 

نشسته بودم مطب دکتر ، یه کم هم ترسیده بودم.اگه اوضاع وخیم باشه چی؟اگه بگه این الان نشونه ی بدیه چی!! آخه من چه مظلوم و طفلکی می شم اونوقت.چشام هم یه کمی نمناک می شد از این تراژدی که ساخته بودم تو ذهنم .بعد فکر کردم با خودم که ،من هیچ وقت آدم مقاومی نبودم. آدم جنگیدن نبودم.اگه یه بیماری سخت بگیرم می گم بفرمایید میکرب ها ، ویروس ها یا هر چی دیگه ، این بدن من و این شما! هر کاری دوست داشتین بکنین.بعد خودم می شینم اون گوشه و نگاشون می کنم و گریه می کنم.

هنوز نوبتم نشده بود .یهو یه اس ام اس اومد که مای سیستر من برات دعا می کنم (پیش خودم می گم وااااااااه !! این دیگه کیه) می رم پایین تر می گه ناراحت نباش .می دونم اون الان جای بهتریه!! ضمایر به کار رفته نشون می ده طرف مرد بوده.پدری ، پسری ، شوهری،... آدم  ها هم چه الکی خودشونو دلخوش می کنندا !! از کجا معلوم اصلا اون جا این بابا رفته better place به قول خودت؟! اصلا از کجا معلوم place ای باشه؟ از کجا معلوم...امان از این اس ام اس های اشتباهی! نمی شد حالا یه اس ام اس شاد اشتباهی بیاد؟! 

بیشتر توی مبل فرو می رم.می بینم داداشه  تو فیس بوک یه چیزی لایک کرده.می فهمم پس خونه هست.می گم بیا اووو کارت دارم.براش تعریف می کنم  که چی شده و دکتر چه انتی بیوتیکی داده . می خنده !!! می گه چیزایی می دن اینا که ما اصلا دیگه استفاده نمی کنیم.این انتی بیوتیک ها ضعیفه.این جا جواب نمی ده!می گه سیفیکسیم که برات فرستاده بودم قبلا نداری؟ می گم نه! می گه حالا همینو بخور شاید داروهای اینا فرق کنه! آخه من هم که آدم اون جام.پس رو من هم اثر نداره! چی کار کنم حالا؟ لابد از فردا باید بگردم ببینم کی داروی ایرانی داره! 

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:22 PM  توسط تبسم  | 

بعد عمری می خوای تو خونه پیراهن بپوشی.همون پیراهنی رو که زمستون خریدی و منتظر بودی تا هوا گرم شه  و بپوشی.اما...!!!  این بندش خیلی خره.نمی دونم چرا هی از شونه هام می افته پایین!  همه چیزش  هم اندازمه ها! دیگه داره میره رو اعصابم ولی من مقاومت می کنم و درش نمی آرم.ببینم از رو می ره یا نه!!!

هوا که دیگه گرم شده من هم پیاده روی صبحگاهیمو شروع کردم.اما تو همین زمین تنیس جلوی خونمون می دو اَم.چون اون راهی که می رفتم کلی سربالایی داشت .تو زمین صاف راحت تره خب!

امروز صبح یه هزار پا دیدم.از این هزار پا الکی ها نبودها! هزار تا پا داشت دقیقا! طولش هم یه چهار ،پنج سانتی میشد.دو طرف بدنش، اون جایی که به پاها وصل می شد هم یه نوار زرد داشت.بعد، آروم آروم داشت برا خودش راه می رفت تو این هوای بهاری.حالا برا خودش چیزی می خوند یا نه رو نمی دونم.چون گوشم هدفون بود و چیزی نمی تونستم بشنوم.تو هر دورم هی مواظب بودم لگدش نکنم.یکی از این دور ها مثل این که از دستم در رفت و حواسم نبود.تو دور بعدی دیدم له و لورده شده افتاده اون وسط!از اون جا که فقط خودم بودم تو اون زمین ، قاتل فقط خودم می تونستم باشم.از اون جا که دلواپس بودم که نکنه هنوز جون داشته باشه و داره زجر می کشه یه لگد دیگه کردمش تا مطمئن شم مرده.

نمی خواستم بکشمش!! خودش خیلی خر بود.می دید یه موجود عظیم الجثه ، هی داره از این جا رد می شه و هر لحظه امکان مرگش بود اما نرفت کنار از سر راهم.

شاید هم براش بازی هیجان انگیزی بود این بازی مرگ و زندگی! شاید هم از زندگیش سیر شده بود و خودشو سپرده بود به دست تقدیر! شاید اصلا نمی دونست لگد شدن چیه و مردن چه طعمی داره! یه هزار پا مگه چند بار تو عمرش لگد شده یا لگد شدن هم نوعاشو دیده؟  اون خیلی صحیح و سالم بود.پس تا حالا لگد نشده بود و احتمالا هم هیچ لگد شدنی رو  ندیده بود!

بعد دیگه تو روحیه ام تاثیر گذاشت خب! ...حالا نه این که من هیچ حیوونی رو نمی کشم و طرفدار حیووناتم و از این چیزا ! نـــه! اما خب ، اینو نمی خواستم بکشم و هی مواظبش بودم .وقتی این اتفاق افتاد حالم گرفته شد !!

اومدم یه ادای دِینی بکنم.یه کم راجع به هزارپا جستجو کردم تو اینترنت.می خواستم ببینم متوسط عمرشون چقدره! به یه مطلبی برخوردم که نوشته بود هزار پا بخورید.از مزیت های خوردن حشرات گفته بود و این که میزان دی اکسید کربن تولید شده در ازای هر گرم گوشت حشرات بسیار کمتر از دی اکسید کربنی است که به ازای هر گرم گوشت از چهار پایان وارد هوا می شه و این که استفاده از حشرات برای تامین پروتئین بشر خیلی منطقی تر از خوردن گوشت حیواناته!

بعد هم گفته بود که استفاده از حشرات گاهی مهوع و چندش آوره اما می توان با روش های صنعتی پروتئینشون رو استخراج کرد.

حیف شد واقعا!!! می تونستم یه ناهار خوشمزه باهاش درست کنم اگه زودتر می دونستم اینا رو!!(خنده)


البته فقط بند پیراهنم و این هزار پائه نیستند که خرند!! چیزای دیگه هم وجود دارند که خیلی خرند....مثل؟! مثل همین بادمجون ها که حد خودشونو نمی دونند و برای سرخ شدن کلی روغن می خوان و فکر اینو نمی کنند که بابا این ها همه کالری اضافه می شن برا بدن!! ...مثل همین گل بزرگی که رو به رومه و داره خشک می شه ، بدون این که کمی فکر کنه که چقدر وجودش این جا رو قشنگ تر کرده بود....مثل همین نعناهایی که گذاشتم خشک شه و فکر کنم داره می پوسه ، بدون این که فکر کنه من نعنا خشک هام تموم شده و تازه اولین بارمه که دارم سبزی خشک می کنم و یه کم باهام راه بیاد!!... مثل اداره ی پست این جا که دیگه هیچ چیزی رو نمی فرسته ایران!!  مثل؟!!!

+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1391ساعت 9:2 PM  توسط تبسم  | 

سپید گفت جاییت دیگه درد نمی کنه که بنویسی؟ گفتم نه ، اما قفل ام. گفت خب بنویس جاییت درد نمی کنه اما قفلت باز نشده هنوز.ا ومدم همینو بگم...که جاییم درد نمی کنه اما حس و حال نوشتن همون روز مره ها رو هم ندارم.

من آدم خیلی تنبلی ام و اگه یه محرک قوی نباشه برا هر کاری ، به خودم زحمتی نمی دم ، مگر این که گوش خودم رو بکشم .(البته فکر نکنید اوندفعه که گوشم درد می کرد ، از زیاد گوش کشیدن بوده ها)

اصلا امروز صبح که بیدار شدم بنا داشتم گوش خودمو بکشم و بنویسم.چیزای زیادی تو سرم وول می خورند اما باید سر و سامون داده بشن و منم که تنبل!!

اصلا چرا می خواستم گوش خودمو بکشم و بنویسم؟؟ چون شماها فکر نکنید من خیلی تنبلم .

حالا اگه می خواستم که شماها فکر نکنید من تنبلم ، پس چرا خودم گفتم که تنبلم؟؟ خب ، چون شما بعدا بیایید بگید نـــه!! کی گفته تنبلی و از این حرفا!

خب، به سئوالات احتمالیتون هم که پاسخ دادم.اگه سئوال دیگه ای دارید در خدمتم!



+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 10:53 PM  توسط تبسم  | 


داشتم می نوشتم که اَه این دیگه چه مزخرف طوره ، که هم دلم می خواد بنویسم هم حوصله ندارم بنویسم.این دیگه چه جورشه؟ که یادم اومد اِ مثلا این اولین پست سال جدیده ، ولی به من چه!...گوشم درد می کنه ...



+ نوشته شده در  پنجم فروردین 1391ساعت 11:9 AM  توسط تبسم  | 

آخ آخ آخ اگه بدونید هوای امروز چه خوب بود.انقدر لطیف و معتدل که منی که آدم قربون صدقه رفتن نیستم ،همین جور می خواستم ببوسمش. البته که نمیشه هوا رو بوسید اما خب دلم می خواست خاصیت بوسیده شدن داشت.اون وقت بهار که می شد من روزی هزار بار می بوسیدمش.اصلا هوا که لطیف باشه یعنی سرد نباشه حال من خوب میشه.

...خب حالا فرداست.اون چند خط رو دیروز نوشتم ولی وقت نشد ادامه اش بدم.دیشب با دختر خاله ام  صحبت می کردم.وسطاش فهمیدم دارم چه دیوونه بازی در می آرم.بهش گفتم اگه می بینی این جوری ام ، هذیون می گم ، تقصیر من نیست.این هوای امروز دیوونم کرده.گفتم که بوی بهار اومده بود...گفتم که هوا انقدر خوب بود که آدم اصلا دلش نمی اومد بره خونه .اونم گفت این جا هوا خوب بود اما دیگه نه تا اون حدی که نری خونه.

همچنین بهش گفتم اصلا من دو دسته از آدما رو درک نمی کنم.آدمایی که شیرینی دوست ندارن و آدمایی که سرما دوست دارند و آفتاب دوست ندارند.از درک من خارجه زندگی بدون شیرینی! اصلا افسردگی می گیرم بدون شیرینی و وقتی که شیرینی می خورم تازه زندگی معنا پیدا می کنه!! (خنده)

 اونم بهم گفت دیووونه .البته دیوونه نگفت معادلش رو گفت که خب البته من این جا احتراممو نگه می دارم و نمی گم.دیوونه کلمه ی قشنگ تریه! 

دیروز از ساختمون که زدم بیرن باورم نمی شد چنین هوایی تو زمستون...بعد تو سرم نمی دونم از کجا آهنگ هوا مست و ...اومد.حالا با یه ریتم خاصی.اصلا نمی دونم بقیه اش چی بود و آهنگه چی بود و کی خونده بود و هیچیه هیچی...فقط تو کله ام هی تکرار می شد.

یه جستجویی کردم ببینم می تونم پیداش کنم ، که نکردم پیدا...اما یه چیزی پیدا کردم "خرد مست و ملائک مست و جان مست ...هوا مست و زمین مست ،آسمان مست " که شاه زیدی در دستگاه شور خونده بود.هر چند که اون ریتمی که تو سرم بوذ این نبود اما خب گوش کردم اینو.

همچنان هی تو سرم هوا مست  تکرار می شد با ریتم خودش.باید اون آهنگه رو پیدا کنم.به نظر من که واقعا مست و سر خوش بود هوا...

حالا شما هم اگه هوا پیشتون یه وقتی مست شد یادتون باشه لااقل این شعر رو براش بخونید "خرد مست و ملائک مست و جان مست ...هوا مست و زمین مست ،آسمان مست " تا من اون شعر خوشگه ای که تو کله امه را پیدا کنم و بهتون بگم.(چشمک)

+ نوشته شده در  پنجم اسفند 1390ساعت 2:45 AM  توسط تبسم  | 

نه آینه زنگار بسته بود ، نه نور ناکافی...فقط ، کورش کرده بود...عشق !

صدا هم بود حتی...صداهایی که باید می شنید ، که باید گوش می کرد...نشنید.نتوانست ...کرش کرده بود ...عشق!

زبانش اما؟...می گفت.فریاد می زد که می خواهدش ،که دوستش دارد.

.

.

.

سرش گیج رفته بود وسط یک زندگی.غم داشت ، ترس داشت ،می لرزید.عشق؟سرش را پایین انداخته بود و رفته بود...آرام  آرام .چشمی که کور کرده بود ، گوشی که کر کرده بود را همان جا جا گذاشت.همان گوشه ی اتاق...

زندگی؟ همان قدر بدجنس ، درست مثل معلم های عقده ایه قدیم که تعریفشان را شنیدیم. که منتظر بودند تا دانش آموزی اشتباه کند و یک پا نگهش دارند همان جلو! ... چشمش را برداشت.گوشش را برداشت.باهاش یه توپ ساخت و کوبوند تو صورتش.

کم کم به خودش اومد.چشماش می دید...گوش هاش می شنید...زبانش اما ؟!... بند آمده بود.نمی توانست چیزی بگوید...

صفحه را نشانم داد.صفحه پر شده بود از یک جمله ...هر شب ، درست قبل از خواب می نوشت  برای خودش که  "چی شد که من عاشق این شدم؟" 

گفت: یک چیزی درون من مرده است...

گفتم: نه برای همیشه! ...این تنها یک برگ زندگی توست و  تو با یک برگ تمام نمی شوی...در ها را باز کن ، برای رفتن ، برای نفس کشیدن...

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 8:18 PM  توسط تبسم  | 

اون وقتا خونمون تو یه کوچه ی فرعی بود که ورودی کوچه ی اصلیش شیب دار بود.شیب رو به پایین.اون کوچه اصلیه هم رو به خیابون بزرگ و اصلی شهر بود.سر اون کوچه یعنی تو خیابونه هم یه مغازه ی پارچه فروشی داشت و یه مغازه ی شیرینی فروشی و همین جور که می رفتی کلی مغازه های دیگه که از الکتریکی گرفته تا ساندویچ فروشی و بوتیک و ایرانیت و کرمانیت و عکاسی و از این جور چیزای هماهنگ با هم!

 اون شیرینی فروشیه هم مامانم می گفت شیرینی هاش خوب نیست و ما از اون جا چیزی نمی خریدیم.اما ازش بستنی نونی می خریدیم .مغازه اش یه جورایی راز گونه بود برام.یه مغازه ی مستطیل شکلی که خیلی عریض نبود وقتی می رفتی توش تموم طول مغازه اش ویترین شیرینی ها بود.یعنی انگاری می رفتی تو یه تونل پر از شیرینی! تاریک هم بود. با پرده های لوردراپه ای که همیشه بسته بود و هیچ نوری رو راه نمی داد داخل.بعد برا بستنی ها معمولا تنها می رفتم تو اون مغازه یا نهایتا با داداشم که اون هم 4 سال از من کوچیک تره.با یه حس ترس و نا امنی می رفتم توش.هم تاریک ، هم خلوت .اونوقت می بایست بری تا اون ته مغازه.بعد یهو یه آقایی سرشو از بالای ویترین ها می آورد بیرون که بله؟!! خب بچه های اون موقع که مثل بچه های الان نبودند.می گفتم مثلا چند تا بستنی می خوام.بعد هم هی هول برم می داشت پول رو درست بدم یا خنگ بازی در نیارم و هواسم پرت شیرینی ها نشه و از این جور چیزا.وای وقتی بستنی ها که گاها همراش کیک یزدی هم می خریدم  رو می گرفتم و می اومدم بیرون ، نور می خورد تو چشام.نفس راحتی می کشیدم.انگار از یه تونل مرموز و کمی وحشتناک خارج شدم. 

یه چیز دیگه این که  تزیین کیک های رولتی تنه درختش هم یادمه.خیلی قشنگ و وسوسه انگیز بود.کلا از کیک تنه درختی خوشم می اومد .هنوز هم می آد.کاکائو هایی که روش شیار انداختن با گل های صورتی و رنگی که رو تنه جا خوش کرده .بعد هم با مزه ترش  این بود که  یه برش کوچیک تر از مثلا شاخه ی درخت رو رو تنه ی اصلی می ذاشتن .مثل یه انشعاب، که معمولا سفت تر بود برا ایستادگی! 

خب ،داشتم از اون کوچه هه می گفتم.یعنی اصلش اصلا می خواستم همونو بگم فقط ، که کشیده شد به اون شیرینی فروشیه! 

یه شعاری درشت ، خیلی درشت ها ، از این هایی که با فشفشه و اینا می نویسند، نــه !  با خط خیلی خوب و تمیز و زیبا ، روی ورودی اون کوچه ی اصلی نوشته شده بود.روی همون دیواری که کوچه اش شیب دار بود.شیب رو به پایین.بعد خب طبعا این شعاره هم روی یه خط صاف کج نوشته شده بود دیگه.شعاره هم این بود که " بکشیـــــــد ما را.هر چه بکشیــــــــد ملت ما بیدارتر می شود"  زیرش هم نوشته بود امام خمینی . بعد من هم خب تازه خوندن و نوشتنو یاد گرفته بودم .هی می خوندم اینو.هر روز.آخه خب خیلی هم تو چشم بود.اصلا اگه می خواستی نخونی هم نمی تونستی بس که جلب توجه می کرد.من هر روز و شایدم روزی چند بار که از اون جا رد می شدیم می خوندمش.

می خوندم بکِشید ما را.هر چه بکِشید ملت ما بیدارتر می شود.به معنیش هم توجه نمی کردم اصلا.خب به من چه؟یه شعاری نوشتن برا بزرگتر ها دیگه.به من چه ربطی داره ؟مگه قراره من همه چی رو بفهمم؟ راستش نمی دونم اصلا با خودم فکر کردم  یا نه که آخه چه جوری می شه ملت رو کِشید؟خب کِشیدن آدمو بیدار می کنه اما خب کجاشونو بکِشن آخه؟!دست رو؟پا رو؟تا کجا؟! یا این که شاید منظور از کشیدن ، نقاشی باشه یا نه ؟فقط یادمه یه روزی همون روزا  یهو فهمیدم که منظور کُشتنه! 

که اون فقط یه شعار ساده و زیبا نبود.یه تفکر بود در قبال جون یک ملت!

+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1390ساعت 8:43 PM  توسط تبسم  | 

بهش می گم واقعا چرا با این که انگلیسی زبان اولمون نیست اما اگه یه کلمه ای رو ندونیم یا یادمون بره خجالت می کشیم  اما وقتی داریم فارسی صحبت می کنیم با این که زبان اولمون هم هست خیلی افتخار هم می کنیم اگه کلمه ای فرضا یادمون رفته و به انگلیسی می گیم ؟

من تعجب می کنم از آدمایی که هیچ سختشون نیست که وسط صحبتاشون هی کلمات انگلیسی به کار ببرن و شاید هم فکر کنند لابد خیلی با کلاس هم تشریف دارند!

بهش می گم حتی اگه عمدا هم نباشه خب این ناتوانی خودشونو مغزشونو  نشون می ده که نمی تونه مسلط باشه به هر کدوم از زبان ها!! این ناتوانی چه افتخاری داره اونوقت؟!!

بهش می گم خب این یه امتیازه که فردی بتونه به چند زبان مسلط باشه و به خوبی هر زبانی رو صحبت بکنه .اونوقت چرا فکر می کنیم فارسی یادمون بره یعنی خیلی دیگه پیشرفت کردیم؟!!

(البته منظور من به کار بردن بعضی از کلمات انگلیسی بین کلمات فارسی برای شوخی یا به منظورهای خاصی و یا اصطلاحات علمی و از این قبیل موارد نیست)

می گه بس که زدیم تو سر داشته هامون و فکر کردیم هر چه داریم نخاله هست و باید دورش انداخت و برای تغییر به جای این که فکرمونو تغییر بدیم هی ظاهرمونو تغییر دادیم!


اتفاقا مدتی پیش هم  با دوستی صحبت می کردم.بحث بر سر زبان های محلی بود .این که نسل جدیدِ حتی همون روستاها دوست ندارند فرزندان خودشون محلی صحبت کنند یا یاد بگیرند.خودشونم تو خونه باهاشون فارسی صحبت می کنند ونگرانی بابت کم رنگ شدن و از بین رفتن زبان محلی .گفتم علتش به نظر من اینه که یه روستایی فکر می کنه به علت روستایی بودنش تحقیر می شه .فکر می کنه به زبان محلی صحبت کردن یعنی عقب افتاده بودن.فکر می کنه بچه هاش اگه فقط فارسی بدونند و محلی نتونند صحبت کنند یا صحبت نکنند یعنی خیلی متمدن و امروزی بار اومدند. وقتی یه فرهنگی ، یه زبانی تحقیر می شه و کوچک شمرده می شه ، نتیجه اش رو آوردن به اونچه که بالاتر دونسته می شه ، می شه!


+ نوشته شده در  نوزدهم بهمن 1390ساعت 6:1 PM  توسط تبسم  | 

حالا چه بلایی سر این رول های دارچینی ام میاد؟ ساعت نیم نصف شبه ، تنها نور قابل مشاهده نور 2 تا لپ تاپه و همه جا در تاریکی فرو رفته . گرمای خونه کم کم داره جاشو به سرما می ده  و من در حالی که پاهامو جمع کردم بغلم به این فکر می کنم که چه بلایی سر این رول های دارچینیم می آد؟

آخه شما که نمی دونید و خبر ندارید از آداب درست کردن این رول های دارچینی! حالا من هم اولین بارمه اما احتمالا شما هم خبر ندارید.خبر ندارید از یه لایه کره ای که می ره تو آغوش خمیر و شما باید رو خمیر وردنه بکشید در حالی که اون کره وسط خمیر داره جاشو پیدا می کنه.باید با مهارتی وردنه بکشی که یه لایه کره وسط اون خمیر بمونه .کنار هم باشن به خوبی و خوشی اما جذب هم نشن.سیستم؟بله کاملا زوریه .خمیره باید با کره هه کنار بیاد .بغلش کنه اما جذبش نشه!!

بعد باید بذاری یخچال و دوباره درش بیاری.خمیر و باز کنی.روش پودر دارچین بمالی.کشمش و مغز گردو و من پودر کاکائوی نسکوئیک  هم ریختم .برش های سیب هم گذاشتم.شکر قهوه ای هم پاشیدم روش.حالا وقتشه لوله کنی و برش کنی.

بعد می گی بهتره با این سفیده های مونده تو یخچال  حالا که فر رو می خوای روشن کنی کیک اسفنجی هم درست کنی.صرفه جویی در مصرف انرژی!!! بعـــــــــله ! شما که می دونید اینا بهونه هست .اصل مطلب اون بیش فعالیه زن سنتی درونه! آخه فردا مهمون هم دعوت کردم.مامان بابای بهار قراره شنبه برگردند ایران و من نمی دونستم این قدر زود می خوان برن .مجبور شدم دیگه وسط هفته دعوتشون کنم!

خلاصه این که همین که کیک توپولی رو از فر آوردم بیرون برق رفت و من موندم با این سئوال مهم و حیاتی که حالا چه بلایی سر این رول های دارچینی ام میاد؟ !!!

هنوز برقه نیومده ! تاریکی که هست!سرما  هم که داره بیشتر و بیشتر میشه ! اینترنت هم که قطع! یعنی من تا کی بیدار بمونم ! دیدین که برا جلوگیری از یخ نزدگی می گن حرکت کنین؟خب منم برا جلوگیری از سرما نزدگی اومدم دارم تایپ می کنم!

رفته بخوابه ! میگه بیا بخواب! میگم آخه رول هااام پس چی؟!! ولی خب می رم که دراز بکشم فعلا! حداقل زیر پتو گرم تره!

3.5ساعت بعد:  نمی دونم چند بار چشامو باز کردم و ناامیدانه بستم! نمی دونم چه خواب های عجیب و غریبی هم دیدم اما اینو می دونم که ساعت 4 برق دیگه اومده بود و خونه داشت گرم می شد و این سئوال که حالا چه بلایی سر رول های دارچینیم میاد داشت محو می شد!

حالا خونه ای حوالی 4 صبح پر عطر سیب و دارچین شده بود ! 

+ نوشته شده در  هفدهم بهمن 1390ساعت 9:18 PM  توسط تبسم  | 

فانوس های کاغذی رنگارنگ ، کاغذ های کشی چند رنگی که در هم پیچ و تاب می خوردند ، بادکنک های رنگی ، چسب و کاغذ و قیچی ، زنگ تفریح هایی که یه عده تو کلاس می موندند برای تزیین و بقیه ی بچه ها رو بیرون می کردند ، سرک کشیدن تو کلاس ها که کدوم کلاس قشنگ تر شده ، گروه های شعر و سرودی که باید آماده می شدند برای اجرای مراسم، گمونم هر روز این دهه ی مبارک یک کلاس می بایست برنامه اجرا کنه...

و بچه هایی که  خوش باورانه می خوندند: دیو چو بیرون رود فرشته در آید ...بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر و بار دگر روزگار چون شکر آید...22 بهمن روز آزادی ما روز نجات میهن...

حالا شاید هر کدوم  از  اون بچه ها یه گوشه ی این دنیا ، وسط دلتنگی هاشون ، وسط نگرانی هاشون ، وسط بغض و نا امیدی هاشون   به اون ستاره های رنگی کودکی هاشون فکر  کنند و به دست های ظریف و بچه گانه ای که کاغذ های رنگی می برید و در سرش هزار نقشه و آرزو برای روزهای بزرگ شدنش می پروروند !

حالا شاید هر کدوم از اون بچه ها تو یه گوشه ی این دنیا به ساده دلی بچگی هاشون فکر کنند  و به شعر هایی که می خوندند ...به  فرشته ای که اومد ، به روزگاری که شکر شد و به  مایی که آزاد شد و به میهنی که نجات یافت!!



+ نوشته شده در  سیزدهم بهمن 1390ساعت 5:34 AM  توسط تبسم  |